ذبيح الله صفا
1345
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
عشق سرگرم تماشا ، صنمى پيدا نيست * دانهها ريگ روان گشته نمى پيدا نيست نيست مردى كه ز سرمنزل دنيا گذرد * دامن دشت فراخست درى پيدا نيست ياد روزى كه بتان قسمت ما مىكردند * خاك ما نكهت گل شد كرمى پيدا نيست عشق بىجلوهء معشوق تجلى نكند * سينهها چشمهء خون شد المى پيدا نيست جام خنديد كه ما آينهء معشوقيم * شيشه فرياد برآورد خمى پيدا نيست ما على جلوهء بىاول و آخر ديديم * به گمان رفتم و بيشى و كمى پيدا نيست * بيحاصلان كه خانه بسيلاب دادهاند * فرش كتان بغارت مهتاب دادهاند گردون و نيم قطره مروت نصيب نيست * چون شيشه از گداز خودم آب دادهاند ناز اينقدر بنعمت دنيا ز بهر چيست * اين قطره را بدست تو در خواب دادهاند ديگر ز نارسايى اميد ما مپرس * اين رشته را بچرخ فلك تاب دادهاند با ناز عشق دم چه زند اى على حباب * اين پيچ و تاب شوق بگرداب دادهاند * چو بزم بيخودى دامن گرفت از خويشتن رفتم * بخاطر لغزش پايى ازين ره ماند و من رفتم دهان غنچه بوسيدم ز خود رفتن به ياد آمد * به كف دامان بوى گل گرفتم از چمن رفتم نگيرد گرد الفت دامن غربتمزاجان را * برنگ موج هر جانب كه رفتم با وطن رفتم نمىدانند بىدردان سفرهاى حريفان را * كه تا اقصاى عالم بر پر و بال سخن رفتم على طاقت ندارد جلوهء نازكنهالان را * « فغانى گر دلى دارى تو باش اينجا كه من رفتم » * چه خوش بود كه خرامان درون خانه درآيى * به قدر نيم نگه بند آن نقاب گشايى به شوخى تو غزالى درين ختن نشنيدم * چو بوى جامه بجاى خودى و در همه جايى هزار شيوهء نازست شاهدان دگر را * تويى كه دل برى از عاشقان و رخ ننمايى * آن شعله كه ياقوت دلم را رنگست * گوهر بمحيط است و شرر در سنگست روشن شده زو جهان و غافل همه خلق * اين معنى رنگين چقدر بىرنگست *